تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی و هنوز،
سال ها هست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا،
- خانه کوچک ما
سیب نداشت
حمید مصدق
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 11:45 توسط خیال
|
بچه ها
کاغذی بردارید
بنویسید: کبوتر زیباست
بنویسید: کلاغ بی نهایت زشت است
بنویسید: که آذر خوب است
بنویسید: که دارا فردا،
قهرمان می زاید
بنویسید: که دارا یک...
دارد
بنویسیدکه آذر
بی عروسک هم
تاشب جمعه ی آینده
مشق تان این باشد:
که پدر دندان دارد،اما
نان ندارد بخورد.
م.راما
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 16:50 توسط خیال
|
نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست
گوش کن...!
نبض دلم زمزمه اش با تو یکیست
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1390 8:50 توسط خیال
|
با سلام خدمت شما دوست عزیز
من خیال میخام از همین جا که نشستم عید سعید فطر رو به شما تبریک بگم و امیدوارم که خدای رحمان اعمال شما را مورد قبول درگاهش قرار داده باشد... و مغفرتی بزرگ شامل حال شما گردیده باشد...
گل خنده شوال به ناهید مبارک
ابروی خوش ماه به خورشید مبارک
آمد خبر از عرش وداع رمضان است
عیداست به یاران خبر عید مبارک


+
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390 23:51 توسط خیال
|
درتمام عمرم
باتمامی صداها گفتم
آرزویی دارم بس بزرگ...
نه بزرگ است به اندازه ی یک درد سکوت
نه که ریز است به اندازه ی یک خنده ی مست
لااقل میدانم
که زدستانم رفت
فرصت یافتن آن همه شوق
که تصور می کرد گهگداری ذهنم
هرطلوعی را به اجبار غروبش کردم
باصدای غم خود
به چه جاها که سفر می کردم
به خودم می گفتم
از سر طعنه و ناز
که هنوزم هست فرصت برای آغاز
عاشقانه گفتم
از سر درد و تعصب گقتم
باز هم میوه نداشت
این درخت کهن تازه جوان
که وجودش خسته است
آخرش چیست مگر قصه ی من
راه را باید رفت
گرچه در راه نباشد خاری
یا که باشد هزارن چاهی
ته قصه همین جا پیداست
راه من گشته پراز چاه
من حقیقت دارم که کسی می گوید:
راه برگشتی نیست
آسمانم در روز
بی دلیل ابری نیست
لااقل کاش کمی از قطرات باران برسرم می بارید
غصه ای نیست اگر این قطرات
درخیالم سنگ است
غصه ای نیست اگر گهگاهی
دل من گریه کند وبگوید تنگ است
در دل خود آرزویی دارم
که دگر فرصت نیست
روز من شب شده است
وچراغم راهم
بی سبب گم شده است
آرزویی "داشتم" بس بزرگ
خنده ام می گیرد
که چگونه گشتم همسفر آن همه گرگ
جاویدجان
من به دوستانم سپرده ام که برایت سوره بخوانند....
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 16:9 توسط خیال
|